پلک که به هم بزنی ، پیر شده ای و رفته است پی کارش ...

نیازی هم نیست که ریش و سبیلت سفید شود ، همین که از درون ، به هم بریزی ، خیلی زود دلت پیر می شود !!!

دلت هم که پیر شد ، نمی فهمی فرق بین باد وسوسه انگیز بهاری و باد پاییزی را . می روی و می آیی ولی نمی فهمی کجا زندگی ات تمام می شود ، ثانیه هایت کی ایستانده اند که تو از خودت جامانده ای ... دقیقه هایت کی رفتند ...

دیدی زود می شود پیر شد ...

کاش یکی می زد زیر گوشم و با نگاه تلخش می گفت که «آی رفیق ! خودت را جمع و جور کن ! داری پیر می شوی ...»