از وقتی که معنی لیله الرغائب را یاد گرفتم ، عاشق این شب شدم . فهمیدن اینکه امشب شبی است که باید آرزو بکنی ، ذهنم را پرواز می داد در عالم خیال و رویا .

آن روزها بیشتر آرزوهایمان کودکانه بود . آرزوهایی صاف و ساده که می شد رویشان حساب باز کرد ... میشد عاشقان شد و با امید به آنها روزهایت را سپری کرد ... آرزوهایی که هیچ مرز و حدی نمی شناخت ...

ولی امروز ها آرزوهایمان خیلی خیلی شبیه خودمان شده است . بی رنگ ، بی روح ، بی احساس ...

آرزوهایی که عین خودمان اهل حساب و کتاب شده اند و هر دفعه جمع و تفریق می کنند که به نفع حساب بانکی مان هستند یا نه و اگر نباشد خیلی آرام ، بی سر و صدا ، خودشان راهشان را می گیرند و می روند ...

آرزوهایی که خیلی کوچک و کوتاهند و عین خودمان دو متر جلوتر از خودمان را نمی بینند ... آرزوهایی که دارند عین خودمان پیر می شوند ...

بزرگی گفته است که انسانها را می توان از آرزوهایشان شناخت ...

آرزوهای زیبایم آرزوست ...